capture 3
= بب.خشید اقا... معذرت میخوام ...
توی همون حین اگوست دی اومد داخل : الحق که سایه ای
جیمین رو به اون خدمتکار : گورتو گم کن .
اون خدمتکار به محض ازاد شدن دستش از اونجا دور شد و پشت سرشم نگاه نکرد ...
+ چیه اول صبی چیزی میخواین جناب مین !
_ تو از دیروز برای من کار میکنی یادت رفته؟؟
+ خیر ارررباب یادم نرفته و اینم بگم که من با صاحب قبلیمم همینجوری رفتار میکردم !
_ اون به من ربطی نداره سایه از الان به بعد تو مال منی فهمیدی؟؟
+ چییی؟؟
_ همین که شنیدی ، راستی ی کار دارم برات سایه .
+ بگو میشنوم ارباب
_ جاسوس عمارتمو پیدا کن و بی سروصدا از شرش خلاص شو !
+ چشم ارباب ولی چرا دارین این کارو به من میسپارین؟؟
_ اونش به خودم مربوطه
+ چشم دیگه نمیپرسم ارباب...
_ اوهوم..
عمارت ساعت 3 بعد از ظهر :
اگوست دی برای جلسه بیرون رفته بود و جیمین سعی داشت جاسوس رو پیدا کنه ... توی تجربه ثابت شده که جاسوسا باید کسایی باشن که کسی بهشون شک نکنه و سایه هم خوب اینو میدونست پس اول از خدمتکارا شروع کرد ...فقط باید اونا رو زیر نظر داشته باشه ....
دو ساعت گذشته بود و همه چیز عادی بود تا زمانی که جیمین وارد حیاط پشتی عمارت شد تا پاشو داخل عمارت گذاشت خنجری زیر گلوش قرار گرفت اما سایه تیز تر و فرز تر از این چیزا بود با یه شم بهم زدن جاهاشون عوض شد و حالا تسلط دست سایه بود . سایه خنجرو اورد بالا تا خدمتکارو بکشه که صدایی از پشت متوفقش کرد ... صدای گریه ی بچه بود ...برگشت و پشت سرشو نگاه کرد ...لعنتی اینا همش برای دست به سر کردن سایه بود . توی ی چشم بهم زدن سایه از اونجا دور شد و خودشو به ورودی عمارت رسوند حدش درست بود اون میخواست فرار کنه ... قبل از اینکه اون مرد حرکتی بکنه جیمین خودشو رسوند بهش و پشت سرش قرار گرفت نمیخواست جلوی چشم همه از شرش خلاص شه برای همین کلت رو بالا اورد و پشت کمر اون مرد قرار داد و اروم لب زد حرکت کن جیمین اون مردو تا داخل زیر زمین عمارت برد و به محض بسته شدن در با ی گلوله کارشو تموم کرد و از اونجا خارج شد ...
توی همون لحظه یونگی وارد عمارت شد . جیمین رفت سمت یونگی و زمزمه کرد : بگو جنازشو از تو زیر زمین جمع کنن...
بعد سرشو نزدیک گوش یونگی برد و لب زد :
+ و اینکه ارباب دفعه ی بعدی که خواستین منو تست کنین یکی از افراد خودتو قربانی نکنین !
یونگی تعجب کرد اولن اینکه چجوری فهمیده بود که افراد یونگیه و دومن اگه میدونست از افراد یونگی هست پس چرا کشتش؟؟
_ خب خب میبینم اونقدرا هم احمق نیستی !!
+ راجبم چی فک کردی؟؟
بعدش از کنار یونگی رد شد و رفت و یونگی هم ی پوزخند تحویل این حرکتش داد اون پسر واقعا دل و جرئت زیادی داشت که جرئت میکرد اگوست دی رو دست بندازه ! هر چی که بود یونگی ازش خوشش میومد میتونست برای اون سرگرم کننده باشه !...
ویو عمارت جئون (سئول ) :
&: ازم فرار نکن فرشته کوچولو !!
یک هفته از فروخته شدن کیم تهیونگ به عمارت جئون میگذره . و هر روز از روز قبل برای تهیونگ سخت تر میگذره!
طرف قرار دادش ی عوضی به نام جئون هیو مین برادر ناتنی رئیس خاندان جئون ، جئون جونکوک هست .
اون ادم ی عوضی به تمام معناست که به ادما به چشم خوشگذرونی نگاه میکنه !!
&کجایی بیا بیرون کیم تهیونگ کجای این عمارت لعنتی قایم شدی؟؟
تهیونگ فقط 15 سالشه و همه ی اینا خیلی براش زیادیه اون فقط ی بچس اینا حقش نیس ! گیر ی مرد روانی افتاده که فقط اذیتش میکنه و هیچکسم نمیتونه نجاتش بده !!
اشکاش میریختن جلوی دهنشو گرفته بود که صدای گریش اونو به دردسر نندازه اه اون مردک عوضی پیداش کنهم علوم نیست که چه بلایی سرش میاره .
هیو مین سرشو خم کرد و زیر میز رو نگاه کرد : پس اینجایی کوچولو !
_________________________
شرط :
۵۰ تا لایک
۱۰۰ تا کامنت
توی همون حین اگوست دی اومد داخل : الحق که سایه ای
جیمین رو به اون خدمتکار : گورتو گم کن .
اون خدمتکار به محض ازاد شدن دستش از اونجا دور شد و پشت سرشم نگاه نکرد ...
+ چیه اول صبی چیزی میخواین جناب مین !
_ تو از دیروز برای من کار میکنی یادت رفته؟؟
+ خیر ارررباب یادم نرفته و اینم بگم که من با صاحب قبلیمم همینجوری رفتار میکردم !
_ اون به من ربطی نداره سایه از الان به بعد تو مال منی فهمیدی؟؟
+ چییی؟؟
_ همین که شنیدی ، راستی ی کار دارم برات سایه .
+ بگو میشنوم ارباب
_ جاسوس عمارتمو پیدا کن و بی سروصدا از شرش خلاص شو !
+ چشم ارباب ولی چرا دارین این کارو به من میسپارین؟؟
_ اونش به خودم مربوطه
+ چشم دیگه نمیپرسم ارباب...
_ اوهوم..
عمارت ساعت 3 بعد از ظهر :
اگوست دی برای جلسه بیرون رفته بود و جیمین سعی داشت جاسوس رو پیدا کنه ... توی تجربه ثابت شده که جاسوسا باید کسایی باشن که کسی بهشون شک نکنه و سایه هم خوب اینو میدونست پس اول از خدمتکارا شروع کرد ...فقط باید اونا رو زیر نظر داشته باشه ....
دو ساعت گذشته بود و همه چیز عادی بود تا زمانی که جیمین وارد حیاط پشتی عمارت شد تا پاشو داخل عمارت گذاشت خنجری زیر گلوش قرار گرفت اما سایه تیز تر و فرز تر از این چیزا بود با یه شم بهم زدن جاهاشون عوض شد و حالا تسلط دست سایه بود . سایه خنجرو اورد بالا تا خدمتکارو بکشه که صدایی از پشت متوفقش کرد ... صدای گریه ی بچه بود ...برگشت و پشت سرشو نگاه کرد ...لعنتی اینا همش برای دست به سر کردن سایه بود . توی ی چشم بهم زدن سایه از اونجا دور شد و خودشو به ورودی عمارت رسوند حدش درست بود اون میخواست فرار کنه ... قبل از اینکه اون مرد حرکتی بکنه جیمین خودشو رسوند بهش و پشت سرش قرار گرفت نمیخواست جلوی چشم همه از شرش خلاص شه برای همین کلت رو بالا اورد و پشت کمر اون مرد قرار داد و اروم لب زد حرکت کن جیمین اون مردو تا داخل زیر زمین عمارت برد و به محض بسته شدن در با ی گلوله کارشو تموم کرد و از اونجا خارج شد ...
توی همون لحظه یونگی وارد عمارت شد . جیمین رفت سمت یونگی و زمزمه کرد : بگو جنازشو از تو زیر زمین جمع کنن...
بعد سرشو نزدیک گوش یونگی برد و لب زد :
+ و اینکه ارباب دفعه ی بعدی که خواستین منو تست کنین یکی از افراد خودتو قربانی نکنین !
یونگی تعجب کرد اولن اینکه چجوری فهمیده بود که افراد یونگیه و دومن اگه میدونست از افراد یونگی هست پس چرا کشتش؟؟
_ خب خب میبینم اونقدرا هم احمق نیستی !!
+ راجبم چی فک کردی؟؟
بعدش از کنار یونگی رد شد و رفت و یونگی هم ی پوزخند تحویل این حرکتش داد اون پسر واقعا دل و جرئت زیادی داشت که جرئت میکرد اگوست دی رو دست بندازه ! هر چی که بود یونگی ازش خوشش میومد میتونست برای اون سرگرم کننده باشه !...
ویو عمارت جئون (سئول ) :
&: ازم فرار نکن فرشته کوچولو !!
یک هفته از فروخته شدن کیم تهیونگ به عمارت جئون میگذره . و هر روز از روز قبل برای تهیونگ سخت تر میگذره!
طرف قرار دادش ی عوضی به نام جئون هیو مین برادر ناتنی رئیس خاندان جئون ، جئون جونکوک هست .
اون ادم ی عوضی به تمام معناست که به ادما به چشم خوشگذرونی نگاه میکنه !!
&کجایی بیا بیرون کیم تهیونگ کجای این عمارت لعنتی قایم شدی؟؟
تهیونگ فقط 15 سالشه و همه ی اینا خیلی براش زیادیه اون فقط ی بچس اینا حقش نیس ! گیر ی مرد روانی افتاده که فقط اذیتش میکنه و هیچکسم نمیتونه نجاتش بده !!
اشکاش میریختن جلوی دهنشو گرفته بود که صدای گریش اونو به دردسر نندازه اه اون مردک عوضی پیداش کنهم علوم نیست که چه بلایی سرش میاره .
هیو مین سرشو خم کرد و زیر میز رو نگاه کرد : پس اینجایی کوچولو !
_________________________
شرط :
۵۰ تا لایک
۱۰۰ تا کامنت
- ۴.۰k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط